تبليغاتX
ذهن تلخ

مجادلات دروني من!

خواهشمندم تا مطلب تمام نشده جهت گيري الکي و توخالي نفرماييد.

پيش فرض: طبق گفته ي بعضي ها (به خصوص حدود ده نفر از دانشجويان مخلص که جلوي سفارت بريتانيا صف کشيده بودند و سوژه ي رسانه هاي داخلي و خارجي با عنوان " جمعي از دانشجويان دانشگاه هاي تهران " قرار گرفتند) 15 نفر افسر انگليسي جاسوس بودند که حتي خود من در تاکسي مسير خيابان امام شهرمان شنيدم ، 450 کيلومتر هم در مرزهاي ما پيشروي کردند و از انواع و اقسام مسايل کشورمان جاسوسي نيز نمودند و گويا حکمشان مي بايست اعدام باشد.

رييس جمهور احمدي نژاد خواهان عذرخواهي رسمي دولت بريتانيا و ارائه ي ضمانتي بود تا بار ديگر نظاميان انگليسي بدون اجازه داخل مرزهاي ايران نشوند. خلاصه چند روز بعد طبق خبرهاي پخش شده از صدا و سيما ، گويا بريتانيا تعهد داده است که ديگر از اين غلط ها نکند . (مثل چند سال پيش) با اين وجود نمي دانم دولت بريتانيا رسما عذرخواهي کرد يا نه ! البته در تاکسي مسير خيابان مطهري از شوفر شنيدم که دولت بريتانيا و بلر دست به دامن برخي از مسوولان نظام مقدس شده (که گويا وي به دلايل امنيتي قادر به افشاي نام آن مسوول نبود) و حسابي گريه و التماس نموده اند که ما ... خورديم و ديگر اين اشتباهات را تکرار نمي کنيم. شوفر مي گفت : چون دولت ما خيلي مهرورز است ، اشک هاي بلر را پاک کرده و با دادن يک عدد لپ لپ به او قول داده تا قضيه را زودتر حل و فصل کند.

من که حسابي از قدرت و همت و توان نظامي کشورمان کيفور شده بودم (حتي هر روز وقتي آن زن سيگاري بد حجاب را با آن چفيه مي ديدم و مشاهده مي کردم که دستگير شده است ، کلي سوت و کف مي زدم و مي گفتم ايول !)

هر روز خبرها را دنبال مي کردم و به راستي معتقد بودم هم چون جنگ چند روزه ي لبنان و اسراييل که برنده لبنان بود پيروز اين قضيه ما هستيم و آنها ضد حال خورده اند .

اما وقتي خبر آزادي آنها را ديدم و شنيدم ، جا خوردم  ولي بعدا کاملا توجيه شدم که مهرورزيمان حتي چند روز قبل از ميلاد پيامبر (ص) هم مي تواند گل کند.(همين الان اعلام کنم که اين قضيه هيچ ربطي به ضرب الاجل انگليس و آمريکا ندارد !) و ما همچنان پيروز ميدان هستيم ، چون که  در بين ملت غرور ايجاد شده و چند روزي ذهنمان از فشارهاي شوراي امنيت راحت شده است.در ثاني در منطقه هم خودي نشان داده ايم و مي توانيم به کشورهاي عربي بگوييم : " بابا ما هم هستيم ! و عرضه داريم 15 نظامي آن هم انگليسي را چند روزي دستگير کنيم." و به بوش و بلر و بقيه قلدران بفهمانيم که هيچ ... اي نيستند . و خيلي راحت پته شان روي آب ريخته مي شود . اما اين مهرورزي کمي برايم عجيب بود ، چون از يک سو مي ديدم اين متجاوزان بريتانيايي با کت و شلوار و صنايع دستي و گلدان چيني و پسته و آجيل ( به گمانم گردو و کشمش و تخم مرغ محلي) به مردم بريتانيا هديه داده شده اند . ولي رضا که نه جاسوس بود نه متجاوز نه ... همچنان در زندان مي ماند . فعالين حقوق زن به جرم مبارزه با فرهنگ زن ستيز به زندان مي افتند ، چند نفر از دانشجويان همچنان ستاره دار مي مانند و... . بعدا به اين نتيجه رسيدم ، که آنها انگليسي هستند و ما ايراني و ما چون اصولا مردمان مهمان نوازي هستيم به ديگران خيلي خدمت مي کنيم . و يک جوالدوز به خودمان مي زنيم و يک سوزن به ديگري !

بعدا ذهنم درگير بود که آيا اين انصاف است يا نيست ؟! و به اين نتيجه رسيدم جماعت را هر چه لايق ! به عنوان مثال وقتي از چند تا استاد دانشگاه خودمان براي دانشجويان ستاره دار طلب کمک مي کنيم که "بابا ! آخر شما هم يک اعتراض خيلي مودبانه به اين اقدام بکنيد" ، ولي چنين اقدامي صورت نمي گيرد ، وقتي استاد يک دانشگاه به داد دانشجو نرسد و به نقض ساده ترين و بديهي ترين حقوق ، اعتراضي از خود نشان ندهند ، به يقين بدين باور رسيدم که مي بايست هر چه زودتر چنين هديه اي به مردم انگليسي داده مي شد !

حال مهم نيست بعد از آزادي 15 نظامي بقيه چه فکري  مي کنند ، شايد در خيال خامشان بينديشند ما ترسيده ايم و پشت حرف خودمان هم نمي ايستيم ، ولي مساله اين است که ما مهرورزيم و هميشه با روي گشاده صحبت مي کنيم و به مهمان هاي خارجي مان چلوکباب هم مي دهيم . حالا هر چند بعضي از شهروندان مان را مي چزانيم ولي در کل آدم هاي خيلي بدي هم نيستيم . (در واقع دو سه تا اعدام و شلاق و سنگسار که اين همه داد و بيداد ندارد) شايد ما هم روزي وضعمان بهتر شود . به اميد آن روز !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 15:27  توسط حسین   | 

به همين سادگي ...

 

به همين سادگي او را ديدم ، دوستش داشتم ، صبحت کردم ، بوسيدم و آنگاه جرعه ای نوشيدم  . همه چيز در متن موسيقي آرامي شکل گرفت . دلم تپيد .  باران نيز باريد . دستانم لرزيد . گونه هايم خيس شد .

به همين سادگي از يادش رفتم و خاطره شدم . من نيز مي توانم او را از ياد ببرم ؟به همين سادگي بي او نشسته ام ، مي نويسم . همه چيز مي گذرد . گاه تلخ ، گاه شيرين .

به همين سادگي چند روز پيش تر برادرم مرد ، کسي براي ديدن من نيامد ، براي ديدن او نيز . پروانه اي نه چندان زيبا ، حتي زشت ، روي تل ِ خاکِ قبرش نشسته بود ، وقتي مي خواستم بلند شوم ، او نيز پر کشيد و رفت .

به همين سادگي غمگينم و درست به همان سادگي شادمان . دستانم را به موهايم مي کشم . کف دستم را روي پيشاني ام مي گذارم ، چشمانم را مي بندم . جايم خوب است ، گرم ! ولي نچندان نرم .

صبح درتندي نور آفتاب به درخت گيلاس تکيه زده بودم ، قدم هم مي زدم  و هيچ نمي انديشيدم ، نمي توانستم که بيانديشم . خب ! اکنون  اينجايم . فردا هم آنجا . درست به همين سادگی .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 1:17  توسط حسین   |